انگار همه چی تازه شده بود انگار زمان برگشته به همون حد سخت شده بود.
به همون حدم غیر قابل تحمل
اما این دفعه یه فرق داشت با دفعه قبل.این دفعه میخندیدم به جای گریه.
اما به خدا تو دلم غوغا بود.
اگه اون هواپیمای لعنتی.................
خیلی سخته پارسالو لحظه لحظه با حضورش گذروندیم و حالا امسال لحظه لحظه بدون اون.
دلم براش تنگ شده.
چند وقت پیش خوابشو میدیدم. توی خواب میدونستم از دست دادمش.
واسه جبران نبودنش فقط بغلش کرده بودم و اشک میریختم و التماس میکردم برگرده.اما حیف.......
.jpg)


مثل این شمع ها سوختم
چون تو مثل این پروانه رفتی
![]()
اینها همش تقدیم تو گلم






<<<<<<<<<خدایا رحم کن بر آنان که می میرند از ترس دوست داشتن و عشق را بر خود حرام میکنند.>>>>>>>>>![]()

خواهشا به همش سر بزنین.
پستایی هست که از وبلاگ می خواهمت منقل شده.
ممنون میشم نظراتتون روبگید.
با تابش چشمان تو گر می گیرم
-جز عشق-خدا داند.بی تقصیرم
دیریست که در حلقه عشاق زمین
مجنونم و با لیلی خود در گیرم
(عالیه مهرابی)
تمام نامه های عاشقانه ات شبیه صفحه های مشق بچه هاست
اگر چه واژه ها بدون نقطه و تمام جمله های نامه جابجاست
درست مثل روزهای سربه زیر اولی که دیدمت هنوز هم
کبوتری که نامه ی تو را رساند در دو چشم اسمانی ات رهاست
شبیه یک عروسکی که کوک می شود همیشه سربه زیر و ساکتی
شکستن سکوت مبهم وطنین خنده های نازکت چه بی صداست
هنوز روی نیمکت کنار خوابهای ترد و تازه ات نشسته ام
نگاه می کنم به واژه های نسبتا عجیب خواب تو که بی هجاست
دو سال پیش.فالگیر قصه گو به دستهای خسته ات که خیره شد
گمان کنم که دیده بود خط سرنوشت عاشقانه تو تا کجاست
و بعد تو مرا شبیه شعری از میان خطرات پاک کرده ای
و من که تازه انتهای قصه مان شناختم که عشق مال قصه هاست
و باز بعد چند قرن شاعرانه ای که بی حضور تو به من گذشت
رسیدنامه ای به دست من که جمله های آخرش هنوز جابجاست
<<سر کار خانم عالیه مهرابی از کتاب به رنگ آتش>>
وفتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست
عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست
ناگهان دریا تورا دیدم حواسم پرت شد
کوزه ام بی اختیار افتاد و از دستم شکست
دل دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید
هی صدا در کوه هی(من عاشقت هستم)شکست
بعد تو آئینه های شعر سنگم میزنند
دل به هر ائینه هر آئینه ای بستم شکست
عشق زانو زد غرور گامهایم خرد شد
قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست
وقتی از چشم تو افتادم...نمی دانم چه شد
پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست
<<مرحومه نجمه زارع از کتاب عشق قابیل است>>
برای آن مسافر غریبه-گرچه آشنا-
به احتمال قهوه ها.دوروز مانده تا غروب
درست پای کاج ها و در حوالی خدا
برای خاطرات من یک اتفاق می شود
مسافری که می رسد ز جاده های تا کجا؟
گمان کنم که بقچه اش پر از ستاره است و ماه
پر از خیال آبی کبوتری که شد رها
و من برای ماندنش ستاره نذر میکنم
دخیل نور می شوم.دخیل آفتاب.تا:
شبی بیاید و مرا به خط عشق حک کند
درون دفتر دلش.شبیه یک قصیده یا...
تمام حس من شبی به یک غزل سروده شد
و راز این غزل فقط میان ماست با شما
(عالیه مهرابی)
در حیرتم از مرام این مردم پست
این طایفه ی زنده کش مرده پرست
تا هست به زاری بکشندش ز جفا
تا مرد به غرق ببرندش سر دست
<<قدر آن شیشه بدانید که هست
نه در آن وقت که افتاد و شکست>>



